۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه
۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه
25 بهمن پارسال
بهمن ماه پارسال ماه جالبی بود برام از 12 بهمن شروع کریدم به فراخوندن ملت برای 25 بهمن .فیسبوک ، بالاترین و.....
25 بهمن شد شبش مادرم قسمم داد که نرم بیرون از صبحش هیجان خاصی داشتم با شنیدن بالا رفتن اکبر امینی از جرثقیل و جمع کردن لباس شخصی ها و گارد و ... کلی انرژی گرفته بودم رفتم یه دوری تو مطهری و بهشتی و ولیعصر زدم همه جا پر مامور بود داشتم لحضه شماری میکردم که ساعت 2 بشه برم سمت انقلاب بلاخره ساعت 2 شد با عجله رفتم سمت خونه تا لباسامو عوض کنم و برم دنبال هدفم . رفتم آزادی طبق معمول اطراف آزادی پر مامور راه افتادم سمت انقلاب کم کم داشت شلوغ میشد قیافه ها معلوم بود شلوار جین ، کتونی ، یه شیشه آب معدنی تو دست . مامورا تابلو تر از ما داشتن اون وسط جولان میدادن رسیدم به جیحون اونجا خیلی شلوغ بود من داشتم با موبایل به دوستم میگفتم که اینجا شلوغه که یه لحضه سرم رو بلند کردم برگشتم عقب رو نگاه کنم دیدم یه لباس شخصی داره پشت سرم میاد سرعتمو بردم بالا که از دستش در برم رفتم تو شلوغیها شروع کردیم به شعار دادن مرگ بر دیکتاتور و .........
گاردیها ریختن بینمون که ماهم همه رفتیم سمت انقلاب از اون طرف لباس شخصتها داشتن می اومدن من رفتم سمت مترو دم در مترو وایسادم که یه نفر از عقب زد رو شونم آقا یه لحضه میاین چند تا سوال ازتون بپرسیم .منم بدون اینکه بهش محل بزارم از در مترو اومدم بیرون و رفتم سمت انقلاب که که شنیدم یه نفر داد میزنه بگیرینش برگشتم ببینم کیه . دیدم 2 تا لباس شخصی دارن میدون سمت من که منم با تمام وجود فراررررررررررر . یکیشون داد میزد برادرای نیرو انتظامی اینو بگیرین چند تا مامور نیروی انتظامی از سر بهبودی اومدم طرفم نه راه پس داشتم نه راه پیش یه لحضه با خودم گفتم که برم سمت لباس شخصی چون لاغر تو بودن گفتم با سرعت میرم از دستشون در میرم . تا رسیدم جلوشون نامردا شوکر در آوردن اومدن سمتم چرا قپی بیام نتونستم از پسشون بر بیام باشوکر زدنم نتونستم در برم نا برادران نیروی انتظامی هم رسیدن و یه حالی بهم دادن از این دستبند پلاستیکت ها زدن به دستم و کشون کشون بردنم سمت اتوبوس داخل اتوبوس رو نگاه کردم یهکم خوشحال شدم از این که تنها نبودم حدود 20 نفر دیگه توی اتوبوس بودن منم پرت کردن تو اتوبوس خدایی بچه ها روحیشون خوب بود برادران نیروی انتظامی از این که بچه ها انقد روحیه دارن لجشون گرفته بود هر چند دقیقه می اومدن هرچی از دهنشون در می اومد بهمون میگفتن . شما معتادین چند ساعت دیگه مواد بهتون نرسه به گوه خوردن میافتین .از داخل اتوبوس وحشیگری و بی شرفی و نامردی نیروی انتظامی ، سپاهی ، لباس شخصی ها رو میدیدیم .با نیسان و با فریاد حزب الله و حیدر حیدر از خط بی ار تی رد میشدن هوا تاریک شد اتوبوس راه افتاد مارو بردن حیاط پلیس راهور راهنمایی و رانندگی چند ساعتی تو حیاط بودیم هرکی میرسید مارو میزد با باتوم با کابل با زنجیر .صدای الله اکبر و شعار مردم می اومد تا صدای مردم می اومد مارو بد تر میزدن ما رو بردن زیرزمین راهور پر لباس شخصی بود دیگه کم کم پی همه چی رو به تنم مالیده بودم بچه ها با هم دوست شده بودیم بهم دلداری میدادیم نفری یه برگه برامون پر کردن و گوشی هامون رو گرفتن و بردنمون بازداشتگاه راهور پر آدم بود 2 تا بازداشتگاه بود یکی مال خانوم ها یکی مال آقایون هردوتا پر همین جوری آدم می آوردن دیگه جا نبود دمی سر پا بودیم خیلی گرم بود ساعت 12 شب بود چند نفر جدید آرودن میگفتن خیلی شلوغ بوده بیرون.
چند ساعت گذشت خانمها رو بردن . تا صبح هیچ کی نخوابید کلی بیگناه دستگیر شده بودن کیلویی دستگیر کرده بودن . 2 تا بسیجی نوجوان گذاشته بودن برای نگهبانی از خودشون تز میدادن خیلی بد برخورد میکردن یه گنده شون بود زود زود می اومد عربد میکشید بد و بیراه میگفتو میرفت از هر قشری که فکرشو بکنید اونجا بود . صبح شد نفری یه حلوا شکری دادن بهمون بدون نون . کسی اطلاعات درستی بهمون نمیداد اومدن برای عکس گرفتن و اثر انگشت با بدترین روش ممکن . ظهر شد هیچ کی نمیدونست چی میشه همه نگران خانوادشون بودن .یه بنده خدا خانوادگی دستگیر شده بودن خیلی نگران دختر و همسرش بود . بلاخره یکی اومد گفت آماد شید باید برید دادسرا اینوسط هم که شایعه پشت سر هم که چی میشه و کجا میریم . دست بند زدن بهمون بردنمون بیرون با کلی تشریفات سوار اتوبوس شدیم با کلی اسکورت و مامور.
ماشین که رفت سر یادگار دیگه همه مطمئن شدیم که میریم اوین .رسیدیم اوین از لای پرده نگاه کردم چقد از خانواده ها جلوی در وایساده بودن .در باز شد و ما رفتیم توی اوین حیاط اوین پر دستگیر شده بود ما پیاده شدیم هوا خیلی سرد بود اون جلو داشتن اسم میخوندن از قبلی ها پرسیدیم اینا برای چیه گفتن دادسرا ازاونجاهم میبرن بند چند ساعت گذشت اسم خوندن ها تموم شد . داشتیم میمردیم از گشنگی هوا تاریک شد با یه نیسان غذا آوردن عدس پلو نمیدونم چه جوری خوردم انقد گشنم بود .خیلی سرد بود تا دیر وقت بلا تکلیف تو حیاط اوین بودیم . بردنمون توی یه سوله بزرگ توی حیاط اوین توی سوله از بیرون سرد تر بود .......
25 بهمن شد شبش مادرم قسمم داد که نرم بیرون از صبحش هیجان خاصی داشتم با شنیدن بالا رفتن اکبر امینی از جرثقیل و جمع کردن لباس شخصی ها و گارد و ... کلی انرژی گرفته بودم رفتم یه دوری تو مطهری و بهشتی و ولیعصر زدم همه جا پر مامور بود داشتم لحضه شماری میکردم که ساعت 2 بشه برم سمت انقلاب بلاخره ساعت 2 شد با عجله رفتم سمت خونه تا لباسامو عوض کنم و برم دنبال هدفم . رفتم آزادی طبق معمول اطراف آزادی پر مامور راه افتادم سمت انقلاب کم کم داشت شلوغ میشد قیافه ها معلوم بود شلوار جین ، کتونی ، یه شیشه آب معدنی تو دست . مامورا تابلو تر از ما داشتن اون وسط جولان میدادن رسیدم به جیحون اونجا خیلی شلوغ بود من داشتم با موبایل به دوستم میگفتم که اینجا شلوغه که یه لحضه سرم رو بلند کردم برگشتم عقب رو نگاه کنم دیدم یه لباس شخصی داره پشت سرم میاد سرعتمو بردم بالا که از دستش در برم رفتم تو شلوغیها شروع کردیم به شعار دادن مرگ بر دیکتاتور و .........
گاردیها ریختن بینمون که ماهم همه رفتیم سمت انقلاب از اون طرف لباس شخصتها داشتن می اومدن من رفتم سمت مترو دم در مترو وایسادم که یه نفر از عقب زد رو شونم آقا یه لحضه میاین چند تا سوال ازتون بپرسیم .منم بدون اینکه بهش محل بزارم از در مترو اومدم بیرون و رفتم سمت انقلاب که که شنیدم یه نفر داد میزنه بگیرینش برگشتم ببینم کیه . دیدم 2 تا لباس شخصی دارن میدون سمت من که منم با تمام وجود فراررررررررررر . یکیشون داد میزد برادرای نیرو انتظامی اینو بگیرین چند تا مامور نیروی انتظامی از سر بهبودی اومدم طرفم نه راه پس داشتم نه راه پیش یه لحضه با خودم گفتم که برم سمت لباس شخصی چون لاغر تو بودن گفتم با سرعت میرم از دستشون در میرم . تا رسیدم جلوشون نامردا شوکر در آوردن اومدن سمتم چرا قپی بیام نتونستم از پسشون بر بیام باشوکر زدنم نتونستم در برم نا برادران نیروی انتظامی هم رسیدن و یه حالی بهم دادن از این دستبند پلاستیکت ها زدن به دستم و کشون کشون بردنم سمت اتوبوس داخل اتوبوس رو نگاه کردم یهکم خوشحال شدم از این که تنها نبودم حدود 20 نفر دیگه توی اتوبوس بودن منم پرت کردن تو اتوبوس خدایی بچه ها روحیشون خوب بود برادران نیروی انتظامی از این که بچه ها انقد روحیه دارن لجشون گرفته بود هر چند دقیقه می اومدن هرچی از دهنشون در می اومد بهمون میگفتن . شما معتادین چند ساعت دیگه مواد بهتون نرسه به گوه خوردن میافتین .از داخل اتوبوس وحشیگری و بی شرفی و نامردی نیروی انتظامی ، سپاهی ، لباس شخصی ها رو میدیدیم .با نیسان و با فریاد حزب الله و حیدر حیدر از خط بی ار تی رد میشدن هوا تاریک شد اتوبوس راه افتاد مارو بردن حیاط پلیس راهور راهنمایی و رانندگی چند ساعتی تو حیاط بودیم هرکی میرسید مارو میزد با باتوم با کابل با زنجیر .صدای الله اکبر و شعار مردم می اومد تا صدای مردم می اومد مارو بد تر میزدن ما رو بردن زیرزمین راهور پر لباس شخصی بود دیگه کم کم پی همه چی رو به تنم مالیده بودم بچه ها با هم دوست شده بودیم بهم دلداری میدادیم نفری یه برگه برامون پر کردن و گوشی هامون رو گرفتن و بردنمون بازداشتگاه راهور پر آدم بود 2 تا بازداشتگاه بود یکی مال خانوم ها یکی مال آقایون هردوتا پر همین جوری آدم می آوردن دیگه جا نبود دمی سر پا بودیم خیلی گرم بود ساعت 12 شب بود چند نفر جدید آرودن میگفتن خیلی شلوغ بوده بیرون.
چند ساعت گذشت خانمها رو بردن . تا صبح هیچ کی نخوابید کلی بیگناه دستگیر شده بودن کیلویی دستگیر کرده بودن . 2 تا بسیجی نوجوان گذاشته بودن برای نگهبانی از خودشون تز میدادن خیلی بد برخورد میکردن یه گنده شون بود زود زود می اومد عربد میکشید بد و بیراه میگفتو میرفت از هر قشری که فکرشو بکنید اونجا بود . صبح شد نفری یه حلوا شکری دادن بهمون بدون نون . کسی اطلاعات درستی بهمون نمیداد اومدن برای عکس گرفتن و اثر انگشت با بدترین روش ممکن . ظهر شد هیچ کی نمیدونست چی میشه همه نگران خانوادشون بودن .یه بنده خدا خانوادگی دستگیر شده بودن خیلی نگران دختر و همسرش بود . بلاخره یکی اومد گفت آماد شید باید برید دادسرا اینوسط هم که شایعه پشت سر هم که چی میشه و کجا میریم . دست بند زدن بهمون بردنمون بیرون با کلی تشریفات سوار اتوبوس شدیم با کلی اسکورت و مامور.
ماشین که رفت سر یادگار دیگه همه مطمئن شدیم که میریم اوین .رسیدیم اوین از لای پرده نگاه کردم چقد از خانواده ها جلوی در وایساده بودن .در باز شد و ما رفتیم توی اوین حیاط اوین پر دستگیر شده بود ما پیاده شدیم هوا خیلی سرد بود اون جلو داشتن اسم میخوندن از قبلی ها پرسیدیم اینا برای چیه گفتن دادسرا ازاونجاهم میبرن بند چند ساعت گذشت اسم خوندن ها تموم شد . داشتیم میمردیم از گشنگی هوا تاریک شد با یه نیسان غذا آوردن عدس پلو نمیدونم چه جوری خوردم انقد گشنم بود .خیلی سرد بود تا دیر وقت بلا تکلیف تو حیاط اوین بودیم . بردنمون توی یه سوله بزرگ توی حیاط اوین توی سوله از بیرون سرد تر بود .......
اشتراک در:
پستها (Atom)